تبليغاتX
دلتنگی ها
 

من بنده ی ان دمم که سا قی گوید یک جام دگر بگیرو من نتوانم

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه چهاردهم تیر 1390 و ساعت 3:6 |
دیگه چه خبر؟

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 و ساعت 0:18 |
دل ودینو عقلو هوشم همه را به باد دادی

 زکدام باده ساقی به من خراب دادی

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 و ساعت 2:25 |

چاره جز این است که ناله شب گیر کنیم

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه چهاردهم خرداد 1390 و ساعت 1:17 |
من تو را در طپش ستاره ها میبینم...

 

        • و درخشیدن آنها در شب...با تو

 

می گویم...جان... گرمی پیکر تو زندگی میبخشد

+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 و ساعت 23:46 |
دوستت دارم

ای کاش نقاش چیره دستی بودم

تا لحظات با تو بودن را در تابلویی می کشیدم

 و به هنگام دلتنگی به آن می نگریستم .
ای کاش شاعر بودم

 تا لحظات خوب با تو بودن را در شعری می گنجاندم

و به هنگام دلتنگی آن را می خواندم .


ولی حال که هیچ یک از اینها نیستم فقط میتوانم بگویم :

 

دوستت دارم مادر

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه هفتم خرداد 1390 و ساعت 0:15 |
من بنده ی اندمم که ساقی گوید یک جام دگرو من نتوانم

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه ششم خرداد 1390 و ساعت 0:24 |
چه کسي مي گويد که گراني شده است؟

دوره ارزانيست !

دل روبودن ارزان،دل شکستن ارزان،دوستي ارزان است.

دشمني ها ارزان،چه شرافت ارزان!

تن عريان ارزان،آبرو قيمت يک تکه نان،

و دروغ ازهمه چيز ارزان تر،

قيمت عشق چقدر کم شده است،

کمتر از آب روان،

و چه تخفيف بزرگي خورده،

قيمت هر انسان

 

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه نهم اردیبهشت 1390 و ساعت 23:4 |

 

سپندار مذگان رو بهتون تبريک ميگم. سپندارمذگان معادل پارسي والنتاينه که در ? ۲۹بهمن ماه با اين تفاوت که خيلي قبل تر از وانتاين بوده و اين رو بدونين که ما ايرانيان پيش از همه ي دنيا به عشق و محبت ازش ميداديم.

(((پيشاپيش سپندارمذگان مبارک)))

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و نهم بهمن 1389 و ساعت 2:42 |

چون من نخستين و آخرينم؛ تكريم و تحقيرشده؛ بدنام و مقدس؛ ازاله شده و باكره... مادر و فرزند؛ كسي كه به دنيا آورد و هرگز توليد مثل نكرد! زوجه و زوج... همسر من پدر من بود! من مادر پدرم هستم... خواهر همسرم... هميشه حرمت مرا نگه داريد، چرا كه رسوا و محترم هستم
...

+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 و ساعت 23:47 |

عزم آن دارم که امشب نیم مست * پای کوبان کوزه‌ی دردی به دست // سر به بازار قلندر در نهم * پس به یک ساعت ببازم هرچه هست // تا کی از تزویر باشم خودنمای * تا کی از پندار باشم خودپرست // پرده‌ی پندار می‌باید درید * توبه‌ی زهاد می‌باید شکست // وقت آن آمد که دستی بر زنم * چند خواهم بودن آخر پای‌بست // ساقیا در ده شرابی دلگشای * هین که دل برخاست غم در سر نشست // تو بگردان دور تا ما مردوار * دور گردون زیر پای آریم پست // مشتری را خرقه از سر برکشیم * زهره را تا حشر گردانیم مست // پس چو عطار از جهت بیرون شویم * بی جهت در رقص آییم از الست

+ نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 و ساعت 23:40 |
حال من دست خودم نيست ، ديگه آروم نمي گيرم
دلم از کسي‌ گرفته که مي‌خوام براش بميرم

باز سرنوشت و انتهاي آشنايي
باز لحظه‌ هاي غم‌ انگيز جدايي

باز لحظه‌ هاي ناگزير دل‌ بريدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسيدن

پاي دنياي تو موندم ، مثل عاشق هاي عالم
تا منو ببخشي آخر ، تا دلت بسوزه کم کم

مثل آينه رو به رومه ، حس با تو بودن من
دارم از دست تو ميرم ، عاشقي کن ، منو نشکن

باز سرنوشت و انتهاي آشنايي
باز لحظه‌ هاي غم‌ انگيز جدايي

باز لحظه‌ هاي ناگزير دل‌ بريدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسيدن


شعر دوم:

تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشي
دارم خو مي کنم با اين فراموشي و خاموشي

چرا چشم دلم کوره عصاي رفتنم سسته
کدوم موج پريشوني تو رو از ذهن من شسته

خدايا فاصله ات تا من خودت گفتي که کوتاهه
از اينجا که من ايستادم چه قد تا آسمون راهه

من از تکرار بيزارم از اين لبخند پژمرده
از اين احساس ياسي که تو رو از خاطرم برده

به تاريکي گرفتارم شبم گم کرده مهتابُ
بگير از چشماي کورم عذاب کهنه ي خوابُ

چرا گريه ام نمي گيره مگه قلب من از سنگه
خدايا من کجا ميرم کجاي جاده دلتنگه

ميخام عاشق بشم اما تب دنيا نمي زاره
سر راه بهشت من درخت سيب مي کاره

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه چهارم بهمن 1389 و ساعت 0:27 |
دلتنگی های یک عاشق - ندارم - عمیق ترین درد زندگی دل بستن به کسی است که هرگز به اونمی رسی!!!!!!!
+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه چهارم بهمن 1389 و ساعت 0:14 |
در ابعاد اين عصر خاموش من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترينم
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي كند

و خاصيت عشق همين است
+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و پنجم دی 1389 و ساعت 17:25 |
خانواده ای که خود را صاحب همه چیز ایران میداند
+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه نوزدهم دی 1389 و ساعت 23:50 |
نه سالي است در ايران باب شده. براي داف شدن شما نيازي به تحصيلات عالي دانشگاهي نداريد. يک فوق ديپلم يا يک ليسانس کفايت مي کند

احتمال اينکه شما با تحصيلات بالاتر از ليسانس داف شويد بشدت سقوط کرده و شيوعش در ميان دانشجويان دکترا و پست داک نزديک به صفر است. براي داف شدن شما بايد زياد فکر نکنيد، اگر از شما پرسيدند مثلا اکبر گنجي کيست يا فرق سازمان ملل با يا شوراي امنيت چيست مثل گوسفند نگاه کنيد. آخرين کتابي که خوانده ايد ماکزيمم ترجمه گيتي خوشدل باشد. هفته اي دوبار کافي شاپ برويد، دوبار دانشگاه، دوبار رستوران، دو پارتي، دوبار کارواش ماشين و دوبار آرايشگاه.سالي دوبار موبايلتان را عوض کنيد، دوبار دوست پسرتان را عوض کنيد، دوبار با پدر و مادرتان قهر کنيد. و هرگز به آينده خودتان و کشور خودتان فکر نکنيد،و هر کس هم که از اين لوس بازي ها در آورد به او نگاه عاقل اندرسفيه بياندازيد. و از همه مهمتر هرگز کار نکنيد. پدر ومادرتان چشمشان چهارتا شما را پس انداخته اند حالا هم بايد خرجتان را بدهند.

سعي کنيد زياد خواستگار داشته باشيد مخصوصا از کشورهاي ترجيحا اروپايي.

ظاهر مهمترين چيز در داف شدن هست

از دست بند ها گردند بند ها انگشتر هايي که جديدا در بازار زياد شده زياد استفاده کنيد.مهم نيست طلا و … نيستند. اما بقيه اين تصور را خواهند کرد

از پوشيدن لباس هاي ساده جدا خوداري کنيد واگر از پارچه هاي با طرح گل من گلي استفاده کنيد بهتر است

خنديدن زياد با صداي بلند تاثير زيادي در اين امر داره

حتما دوستان خودتون رو افزايش بديد حتي اگر اينکه با هم هيچ رابطه اي نداريد ادعاي صميمي بودن کنيد

از ديگر مشخصات داف شدن يکي هم اينست که آمار تفريحگاه هاي آنتاليا و دوبي را بهتر از نام چهارتا از اماکن تاريخي و فرهنگي ايران بدانيد. همچنين اگر به يک داف بگوييد من از شجريان خوشم مياد مسلمن ابروهايش درهم ميرود ولي اگر بگوييد از اين رپرها گوش ميدهم فوري گل از گلش ميشکفد انگار که با استيو مک کويين روبرو شده

 

از موسيقي حتي اگر چيزي هم نمي دانيد يک ساز داشته باشيد

ديگراينکه داف ها معمولا به چند کلاس زبان مي روند، فرانسه، آلماني، انگليسي ولي بيش از يکي دوجمله از هيچ کدام بلد نيستند. داف ها به سفر داخلي غير از شمال و کيش علاقه ندارند و معمولا دوبي را ترجيح مي دهند

بخواهيد که به سفرهاي خارج برويد. حتي اگرهيچ وقت نشد

نسخه مردانه اش يک چيزي در همين مايه هاست. به اضافه موي سيخ سيخي و باربند اسکي روي سقف ماشين و رينگ اسپرت و سيستم , شايد هم بشه کاف يا پاف

 

داف

يه اسلنگ

جا افتاده بين جوونا

با معني هم هست شايد

شنيدم ريشه اش عبريه يعني دختر ولي خوب اسلنگش اينجا معاني ديگه داره

وقتي ميخواي شوخي کني ممکنه يه پسر از دوستش بپرسه: داف ماف چه خبر

اون موقع احتمالا منظور بدي نداره شايد يعني کلا از زندگي عشقيت چه خبر

يه وقتيم به رفيقش اشاره ميکني دافا رو

احتملا داري چند تا دخترو نشونش ميده که شايد خوشگل باشن ولي خوب چيزي هم از اونا نميدونه

شايد واقعا داف نباشن

يعني چي داف نباشن؟

يعني يه چيزي بيش از داف باشن

يعني يه مغزي هم تو کله اشون باشه

يعني قابل معاشرت هم باشن

يعني يه آدمي باشن نه فقط يه داف

چون وقتي فلاني رو که ميشناسه ميگن دافه يعني دارن به ريخت و قيافش اشاره ميکنن و به جنسيتش

و همين و بس

شايد منظورش اينه که خبر بيشتري نيست

والا مثلا ممکن بود بگه نقاش خوبيه

باهوشه

خوش فکره

يا هزار تا چيز ديگه

ولي دافه

با يه سري اصطلاحات ديگه همراهش

يا افتخارات همراهش

پيچوندن

ترکوندن

واينا

آره

اينجوريه که اينجوري ميشه

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه نوزدهم دی 1389 و ساعت 22:8 |

 من از عشیره شیشه

 

تو از قبیله تیشه 

 

 مرا به شرط شکستن بخوان به مهمانی

 

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه پنجم دی 1388 و ساعت 20:26 |
  • ز دلتنگي كشيدم آه ، در يكروز باراني
  • و... افتادم پياده راه ، در يكروز باراني
  • ميان چشم من با آسمان ، عهديست خيس آلود
  • براي خوب ديدن ، گاه ، در يكروز باراني
  • ميان حيرت و حسرت به دست ياد تو خود را
  • سپردم لحظه اي كوتاه ، در يكروز باراني
  • نه در رؤيا كه در بهت حقيقت ، كاملا محسوس
  • شدي لختي مرا همراه ، در يكروز باراني
  • وقوع معجزه يا اتفاقي بود؟ اگر ديدم
  • تو را بعد از هزاران ماه ، در يكروز باراني
  • ندانستم چه روزي و نميدانم چه رازي بود
  • كه افتادم پياده راه ، در يكروز باراني
  •  
  •  
  •  

 

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت 4:45 |
خداوندا اگر روزی بشر گردی، ز حال ما خبر گردی ،پشیمان میشوی از قصه ی خلقت از این بودن ،از این بدعت، خداوندا ،نمیدانی که انسان بودن و ماندن ،در این دنیا چه دشوار است ،چه چه زجری میکشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار است...

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت 4:20 |
درست ، مثل یک درخت

که در هوای گرگ میش صبحگاه جنگلی

به پیکرش ، فرود تیشه ناگهانی است

و ... یا ز غرش درنده ی گرسنه ای

به سمت آهوئی

شکستن سکوت بیشه ناگهانی است

هجوم عشق

به مرزهای دل همیشه ناگهانی است.

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت 4:13 |

نظرتون راجع به دوستی چیه؟؟؟؟

 

  • به عشق اعتقاد دارید؟؟؟

 

 

تا به حال عاشق شدید؟؟؟

 

هدفتون از دوستی چیه؟؟؟

 

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت وز بسترِ عافیت برون خواهم خفت باور نکنی خیال خود را بفرست تا در نگرد که بی

 

آدم ها آنقدر زود عوض می شوند آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی و ببینی چند دقیقه فاصله میان دوستی ها ودشمنی ها افتاده است

 

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 1:4 |

اين وبلاگ كه بيني ديوان من است محصول

 خيالات پريشان  من است خواهش زه تو دارم كه

كثيفش نكني 

چون عشق مثل ايمان من است ....

 نخوان عاقل كه اين وبلاگ جنون دارد كسي بايدش خواند

 كه دلي پر زه خون دارد  

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 1:2 |

عاقل تر از پائيز
فصلي نيست
نه ادعاي گلي
نه چيدن نسيم
و مثل مردي مست
در کوچه مي خندد
(( لعنت به هر چه نيست
مرگ بر هر چه هست ...!))
+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 23:11 |

 

زن گرفتم شدم اي دوست به دام زن اسير … من گرفتم تو نگير
چه اسيري كه ز دنيا شده ام يكسره سير … من گرفتم تو نگير
بود يك وقت مرا با رفقا گردش و سير … ياد آن روز بخير
زن مرا كرده ميان قفس خانه اسير … من گرفتم تو نگير
ياد آن روز كه آزاد ز غمها بودم … تك و تنها بودم
زن و فرزند ببستند مرا با زنجير … من گرفتم تو نگير
بودم آن روز من از طايفه دّرد كشان … بودم از جمع خوشان
خوشي از دست برون رفت و شدم لات و فقير … من گرفتم تو نگير
اي مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم … بستر راحت و نرم
زن مگير ؛ ار نه شود خوابگهت لاي حصير … من گرفتم تو نگير
بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم … مستحق لگدم
چون در اين مسئله بود از خود مخلص تقصير … من گرفتم تو نگير
من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام … خر همسر شده ام
مي دهد يونجه به من جاي پنير … من گرفتم تو نگير

 

شاعر: ايرج ميرزا

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 22:38 |
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 20:16 |
 سکوتم از رضایت نیست

                          دلم اهل شکایت نیست

+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 و ساعت 0:19 |
سالروز ولادت گوهر مقدس و تابناک کوثر ولایت ، صدیقه کبری ، ام ابیها ، حضرت فاطمه زهرا (س) را به سا حت مبارک فرزند دلبندش حضرت امام زمان (عج) و تمامی مسلمین جهان خصوصا پیروان راستین ایشان تبریک و تهنیت عرض می نمایم وتمام مادرن جهان خصوصا مادر بهتر ازجان خودم
+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 3:36 |
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

 

گرهم گله ای هست دگر حوصلهای نیست 

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 0:17 |

 

گمان مبر که به پایان رسید کار مغاک

 

هزار باده ناخورده در رگ تاک است

+ نوشته شده توسط مهدی در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 0:15 |

زندگي


زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و در آخر زندگي زندگي است.


اگر زندگي خدا نيست پس چرا فقط خدا هست؟!
اگر زندگي شعر نيست پس چرا هوهوي بادش ياهوي رند خرابات است؟!
اگر زندگي مهر نيست پس چرا كبوتر با كبوتر باز با باز كند پرواز؟!
اگر زندگي عشق نيست پس چرا ستاره ها باز چشمك مي زنند؟!
اگر زندگي بوسه نيست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟!
اگر زندگي آغوش نيست پس چرا نسيم در تن برگ اين گونه مي پيچد؟!
اگر زندگي آهنگ نيست پس چرا صداي جغد و كلاغش نواي پائيز و خرابه دارد؟!
اگر زندگي شور نيست پس چرا شبهايش اينقدر پر درد و حال است؟!
اگر زندگي سوز نيست پس چرا شمع بايد بسوز و بسازد و بگريد و بخندد؟!
اگر زندگي ناز نيست پس چرا مَهْوشاني كه هَوي مهتابند اينقدر كرشمه دارند؟!
اگر زندگي ساز نيست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب مي نوازند؟!
اگر زندگي بهار نيست پس چرا صداي پرندگان را در برگ ريز خزان هم مي شود شنيد؟!
اگر زندگي آبي نيست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دريا و آسمان دارد؟!
اگر زندگي ساده نيست پس چرا همه در خواب اينقدر بي نقشند؟!
اگر زندگي رقص نيست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را مي رقصند؟!
اگر زندگي صبح نيست پس چرا هر طلوع زندگي آغاز مي شود؟!
اگر زندگي چشم نيست پس چرا نور اينقدر مي رقصد؟!
اگر زندگي كام نيست پس چرا عسل اينقدر شيرين است؟!
اگر زندگي حال نيست پس چرا غروب اصلا خواستني نيست؟!
اگر زندگي رود نيست پس چرا فصلِ خشك، بهار كركس است؟!
اگر زندگي جوي نيست پس چرا زمزمه اش اينقدر شنيدني است؟!
اگر زندگي گل نيست پس چرا اشكِ گل، آئين عزا است؟!
اگر زندگي رنگ نيست پس چرا خاكستري، تنها، رنگ خاكستر است؟!
اگر زندگي مست نيست پس چرا اينقدر پاسبان بر هر كوي و برزن است؟!
اگر زندگي اشك نيست پس چرا آسمان كه مي گريد زمين مي خندد؟!
اگر زندگي صفا نيست پس چرا بي صفا زندگي نيست؟!
اگر زندگي لرز نيست پس چرا اينقدر ماه در بركه مي لرزد؟!
اگر زندگي خوب نيست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟!
اگر زندگي زنده نيست پس چرا بوته رز هميشه گل مي كند؟!
اگر زندگي صاف نيست پس چرا گورستانش مه آلود است؟!
اگر زندگي شراب نيست پس چرا اين همه مست، زنده اند؟!
اگر زندگي خواب نيست پس چرا مرگ، مردمان را بيدار مي كند؟!
اگر زندگي نوش نيست پس چرا نيش اينقدر سوز دارد؟!
اگر زندگي شاد نيست پس چرا حيوان نمي خندد؟!
اگر زندگي گنج نيست پس چرا مردن اينقدر سخت است؟!
اگر زندگي نيايش نيست پس چرا بي نيايش كسي زنده نيست؟!
اگر زندگي جاده نيست پس چرا مرده ها در حاشيه دفنند؟!
اگر زندگي ماه نيست پس چرا بي ماه، ماه و سالي نيست؟!
اگر زندگي روز نيست پس چرا هر روز زندگي نو مي شود؟!
اگر زندگي وفا نيست پس چرا هيچ كس بي وفا شِكَّرين نيست؟!
اگر زندگي سخا نيست پس چرا آسمان كه مي بارد زمين مي رويد؟!
اگر زندگي لطيف نيست پس چرا خار، سبز و خشكش يكي است؟!
اگر زندگي دل آويز نيست پس چرا دل، به غير او آويز نيست؟!
اگر زندگي طروات نيست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار مي نهند؟!
اگر زندگي زيبا نيست پس چرا مرده ها اينقدر زشتند؟!
اگر زندگي لبخند نيست پس چرا به وقت مرگ لبخند نيست؟!
اگر زندگي نور نيست پس چرا شبهاي سياهش انگار زندگي نيست؟!
اگر زندگي جور نيست پس چرا "هر روز دريغ از ديروز" دروغ نيست؟!
اگر زندگي زندگي نيست پس چرا هيچ چيز در توصيف زندگي بهتر از زندگي نيست؟!
آري، زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و نور و جور و در آخر زندگي زندگي است

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:25 |


Powered By
BLOGFA.COM




ساعت فلش اخلاق اسلامی موسیقی